اگر تو نباشی- بی تعارف و مبالغه بگویم –همه چیز طعم زهر را خواهد داشت،حتی عسلی که از همه به گل
سرخ شبیه تر است.
اگر تو نباشی-از اینجا می روم و آسمان را هر چه شیرین وشفاف با خود نمی برم.آنقدر دور می شوم که
نسیمی از کنارم عبور نکند وچشمم به چشم ستاره ای نیفتد.
اگر تو نباشی-نه شعر می گویم نه با ماهی ها حرف می زنم.فقط صبح تا شب خاطرات صدفهای شکسته را
مرور می کنم،تمام این باغها،شقایقها و داغها،سنجابهای بازیگوش،رودهای پر جنب وجوش،اقیانوس های
آرام و دیوار های بی بام با توست که زیباست.
اگر تو نباشی ،چه در کنار پنجره باشم،چه در شبستانی نمور وبی نور نشینم،اشتیاقی برای دیدن آفتاب ندارم،
دوری تو را _بی تعارف ومبالغه بگویم-حتی به اندازه ی یک نفس کشیدن تاب ندارم.
(شعر زیر از خواننده محبوبم رضا صادقی انتخاب شده)
شب تا صبح بیدارم از عشقت می بارم
بی خبر از حالم موندی مهربون یارم
دیگه بد جور دلگیرم, دیگه ازجونم سیرم
تو سکوتم ,توی بغضم بی تو دارم میمیرم
آره میدونم و میدونی بد جور دیوونم
به امیدی به نویدی دارم از تو می خونم
دیگه بس دل خسته داره از غم می پوسه
جای خورشید توی چشمام دیگه سوسوی فانوسه
تو که نیستی آوارم از دنیا بیزارم
تو که نیستی بی ماهم تک وتنها توی راهم
تو که نیستی تاریکم به نبودن نزدیکم
تو که نیستی بی برگم ,بی روحم, یک سنگم
تو که نیستی نه هوا هست نه نفس هست نه ترانه
تو که نیستی واسه بودن نمی مونه یه بهانه.
نوشته شده توسط شیدا در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت
اشک رازی است.لبخند رازی است.عشق رازی است.
اشک آن شب لبخند عشق ام بود. قصه نیستی که بگویی.
نغمه نیستم که بخوانی. صدا نیستی که بشنوی.
یا چیزی چنان که می بینی. یا چیزی چنان که برای...
من درد مشترک ام.مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا/ ستاره با کهکشان
ومن با تو سخن می گویم.
نام ات را به من بگو
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلب ات را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشنا ست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام.
برای خاطر زندگان
ودر گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بوده اند.
نوشته شده توسط شیدا در جمعه 6 اردیبهشت1387 ساعت 12:47 موضوع | لینک ثابت
کاش از نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه وکوهی سترگ از جمله می توانستم مقصودم را با یک
(آه)بیان کنم.
آه ،کاش می توانستی حرف های دلم را از پشت شیشه های مه گرفته ی آن بخوانی.
دیگر بس است چقدر صوت وصدا ؟چقدر طنین کلمات ناتوان از پشت دفترهای ناپیدا؟
من از دویدن به هر سو ،من از هلهله وهیاهو خسته ام.
کاش آینه ای باشم که دخترکی زیبا هر روز خود را درآن تماشا میکند وبا یک گل سرخ جز خاموشی
وسکوت حرفی نمی زند.
کاش هیچ وقت با کلمه ها آشنا نمی شدم و مجبور نبودم به هزار گونه دهان به گفتن باز کنم.
کاش هر وقت حرفی برای گفتن داشتم چون غنچه می شکفتم ،چون ابر می باریدم ،چون شمع سرکش
می شدم و یا پروانه وار در آتش می شدم.
کاش می دانستی که هر قطره ی باران آینه ای ست که می توانی عشق مرا به خودت در آن ببینی.
آن وقت در روزهای بارانی هیچ گاه از قاب پنجره کنار نمی رفتی.
وقتی که اشک هست و برق چشم و وسعت لبخند وتپیدن قلب و بی تابی روح،
دیگر چه نیازی به حرف زدن است؟
در سکون وچرخش گیج وگنگ این همه صدا،سبز شدن وزرد شدن دنیا،ازدحام آرزوهای برزخی
و در دست هایی که هر روز از دوزخ برمی گردند،می توان هزاران کلمه سپید را دید که بوی
بهشت می دهند.می توان با سکوت ،هر روز تو را سرود و بهترین شاعر دنیا بود.
(رها جان سفرت بی خطر بهت خوش بگذرد .منم که امروز عازم سفرم وشاید تا چند روزی نتونم
بیام آپ کنم.برای همگی سال خوبی را آرزومندم.)
نوشته شده توسط شیدا در جمعه 2 فروردین1387 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت
سایه ی حق
سکوت دعا
سلام عشق
سلامت تن
سعادت روح
سرمستی بهار
سرور جاودانه
" این هفت سین آریایی
پیشکش شما
پیشاپیش
سال نو مبارک
(آخرین پست 1386)
نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه 1 فروردین1387 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت
اگر چشمهایت را باز کنی،دوست را همه جا می توانی ببینی.او گاهی رو برگ های درخت بید نشسته است.
گاهی روی گونه ی ماه و گاهی در سایه ی تپه ای مسی.
اگر حوصله داشته باشی ،می توانی رد پاهایش را در رودهای آرزو و در کوه هایی که از بوی بلوط مست
شده اند ببینی . می توانی حتی با یک شاخه ی چوبی به دیدار گیسوانش بروی.می توانی بر صندلی صدایش
بنشینی وشب را با آرامش به مرزهای نقره ای صبح برسانی.
اگر آغوش تو باز باشد،دوست در یک شب بارانی به سویت می آید وکبوتری به تو خواهد داد تا دانه های
خستگی ات را بچیند.
اگر قلب تو چون خورشید بتابد،می توانی نشانی عطر دوست را از آلوهای جنگلی بپرسی وبسترت را از
بوسه هایش پر کنی.
اگر مهربانی ات زلال شود.از همه ی پنجره ها می توانی دوست را ببینی.او در افق های روبرو زندگی
می کند وخوب می داند که دلت برایش تنگ شده یا نه.
اگر شاپرک ها وسنگ ها را زیبا ببینی می توانی به دوست نزدیک شوی ،آنقدر نزدیک که از نفس هایش
آسمان را بشنوی.
از ابر ها وسایه ها فاصله بگیر و شاخه های خشک را دور بریز!چشم هایش را قاب کن وبر تاقچه ی دلت
بگذار تا آخرین دلشوره هایت در شیرینی نگاه هایش محو شود.
"با دستات 1 پروانه می گیری
.انگشتات را باز کنی فرار میکنه ،محکم بگیری می میره .
حفظ دوستی چیزیه شبیه نگه داشتن پروانه تو دستت"
نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه 29 اسفند1386 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت
ماه من غصه نخور زندگی جذر ومد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب وبد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پراز ترک مثل من وتو نمی شن
ماه من غصه نخور شمعدونیا صورتی ان
دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتی ان
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا.
نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 14:32 موضوع | لینک ثابت
در ادامه جشن تولد باید بگم ،اول از همه جای یکی از هم اتاقی های عزیزمون خیلی خالی بود چون رفته بود
خونه ونبود.بعدم در مورد کیک تولد که از یکی از بهترین شیرینی فروشی ها بود ویعنی شبیه نعل اسب ،اما
من که از دور، دست رها دیدم گفتم نصف کیک را به کی داده.آخه اینگار یه تیکش نبود.اما بعد که نزدیکتر
شدم دیدم مدلش این ،خداییش اصلآ شبیه نعل نبود.تزئینات کیکم با نعل های نقره ای بود که در پایان جشن هر
کسی یکی برداشت.(بماند که بنده دوتا برداشتم) .بقیه مواردم که رها جان گفته بود خدا را شکر جشنمون به
خوبی پایان یافت.وفردای جشن همه بچه ها برگشتند خونه هاشون(حتی رها )، من موندم و کچل و یک اتاق پر
از بادکنک و خورده های کیک،وکلی ظرف نشسته.اما با همکاری هم اتاق را مرتب کردیم.چهارشنبه هم که
کچل رفت و من ماندم ویک اتاق با 5 تا تخت خالی (آخه من پنج شنبه ها کلاس دارم با یکی از بهترین
اساتید)وای که چقدر سخت گذشت اما رها جان هر2 ساعت یکبار بهم زنگ میزد تا زیاد تنها نمونم.خلاصه آن
شبم با همه تنهاییاش گذشت ومنم پنج شنبه بعد از یک ماه برگشتم به نصف جهان عزیز خودمون.
واما در مورد رها
"خوشبخت ترین وبا سعادت ترین آدم دنیا تو نیستی اونی که تو را دارد ":![]()
پس خوشبحال خودم.
امیدوارم آرزویی که در حین فوت کردن شمع ها کردی برآورده شود .![]()
نوشته شده توسط شیدا در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت
سلام . دوشنبه ی هفته ی قبل جشن تولدم بود. گرچه روز تولدم در اصل 13 بهمن
ماهه، اما دو ماهی صبر کردیم تا محرم و صفر تموم بشن...
اول قرار بود جشن رو بیرون از خوابگاه و تو یه کافی شاپ بگیریم که بعداً به خاطر
یه سری مسائل این برنامه کنسل شد . جالب اینجاست با وجود اینکه تو این 2
ماه تقریبا هر شب با بچه ها راجع به جشن صحبت می کردیم اما باز هم تصمیم
نهایی رو یکشنبه شب گرفتیم. قرار شد مهمونها رو برای ساعت 9 شب دعوت
کنیم؛ یعنی با توجه به کلاسهام فقط نصف روز وقت داشتم تدارکات لازم رو ببینم.
سفارش کیک ، خرید میوه، وسائل تزیین، ظرف یکبار مصرف، تحویل گرفتن کیک و
کلی کارای دیگه...
البته ناگفته نمونه که زحمت مرتب کردن و تزیین اتاق، باد کردن بادکنک ها، شستن
میوه ها و ... رو هم اتاقی هام و به خصوص دو دوست مهربونم یعنی شیدای خوبم
و لیلای عزیزم متحمل شدن. هممون از پا افتادیم....
11 تا مهمون داشتم. 5 تا هم اتاقی، 4 تا هم کلاسی و یک دوست جدید که هم
_دانشکده ایم بود و دو تا از هم اتاقی هاشو اورده بود.
من برای 20 نفر تدارک دیده بودم بنابراین در مورد پذیرایی نگرانی نداشتم اما
متاسفانه مهمونهام دیر اومدن و بعضی هاشون مجبور شدن قبل از ساعت 11
(تایم بستن در بلوک های خوابگاه) از جمعمون برن.
با بقیه که خوشبختانه دوستای صمیمیم بودن 2 ساعتی زدیم و رقصیدیم و خلاصه
خوش گذروندیم.( البته آخر شب نماینده ی بلوک کلی دعوامون کرد!!)
هیجان انگیز ترین قسمتها ی جشن فوت کردن شمع ها و باز کردن هدایا بود.
آرزوی شب تولدم رو خدا خوب می دونه؛ ازش تقاضا دارم اجابتش کنه...
هدیه ها هم خیلی قشنگ بودن. همین جا دوباره از دوستای عزیزم تشکر می کنم.
به خصوص شیدا برای سرویس جواهرات بسیار زیبایی که بهم داد و اون کارت
خیلی قشنگ با پر احساس ترین نوشته ها و امضای اختصاصیمون...
سه تا از هم اتاقی هام یک کتاب رمان به نام مادام بواری و یک لباس زیبا خریده
بودن؛ هم کلاسیم که از ما بزرگتره و احترام زیادی براشون قائلم یه قاب چوبی
قشنگ اورده بودن که متن بسیار زیبایی داشت و به دلایلی نمی تونم اینجا
بنویسمش.
کچل برام یه صندوقچه ی قشنگ خریده بود. هم کلاسی هام یه تاپ، اسپری و
وسائل آرایش خریده بودن؛ دوست جدیدم هم برام یه یادگاری قشنگ اورده بود.
بیشتر از این وبلاگ رو پر نمی کنم ( شیدا بعدا دعوام می کنه...)فقط بگم که
جشن تولدم واقعا برام به یاد موندنی و خاطره انگیز بود.
بهترین هدیه ی اونشب داشتن دوست خوبی مثل شیداست. خواهر عزیزی که
همیشه کنارم، همراهم و پشتیبانمه.
یک دنیا تشکر و آرزوهای قشنگ
برای عزیزانم
نوشته شده توسط رها در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید بدنیا می آیند و به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره های
زمین هستند.از عشق گفتن ونوشتن آسان نیست.عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلب ها را میتوان درآن
شنید.عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است.عشق نفس های کودکی شادمان است
که از غصه های ریز ودرشت عالم چیزی نمی داند.
تو از عشق چه می دانی؟اولین بار عشق را کجا دیدی؟چه وقت با او حرف زدی؟چه کسی به تو گفت:عشق چه
رنگی است؟
عشق گاهی به رنگ آسمان است وگاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیانی می گردد وگاهی دیگر
به رنگ آرزوهایی که در قلب هایمان پنهان کرده ایم.
من از عشق وضو می سازم .من با عشق نماز می خونم.من در عشق غرق می شوم.من بی عشق در کنج
قفسی که میله هایش از حسرت است ،می پوسم .من بی عشق می میرم.
عشق را همه جا می توان دید در دامان سبز مادر،در دست های خسته پدر،در چشم های زنی که در باران
خیس شده است،در سوت ممتد قطاری که پس فردا از راه می رسد ودر هوای ابری امروزی.
با عشق می توان حرف زذ،با عشق می توان گریه کرد،با عشق می توان راه رفت،با عشق می توان همه
دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.
سوگند به چشم های تو که همیشه بیدارند،بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست.
بی عشق نمی توان زیست.
نوشته شده توسط شیدا در شنبه 25 اسفند1386 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
تو را دوست دارم.
پنجره های خانه ام را به روی الهه ی عشق و زیبایی
باز می کنم و با اولین پرنده ای که بیداری را
می سراید ،به تو سلام میگویم.
سلام ای لحظه ی دست نیافتنی خلقت،سلام ای فرشته ی ناشناس،
سلام ای شور واشتیاق کودکان در روزهای برفی،سلام ای نیایش ناگفته!
مرا به یاد می آوری ؟من همسایه ی سیب سرخم که به دست آدم افتاد.
من نخستین عصیانم ،نخستین عشق،نخستین ایمان،من آن گل سرخم که هر روز
لابه لای گیسوان تو می روید.
من آن ساز شکسته ام که جز آهنگ قلب تو چیزی نمی نوازد.
با چند واژه ی زمینی،یک قلب بی تپش و یک روح زشت ،کی می توان تو را نوشت؟
با نگاهی سرد،لبانی که با آواز گشوده نشده اند
ودستانی که هرگز احساس خیس رود را لمس نکرده اند،
کی میتوان تو را سرود؟
در انجماد ساکت حروف،در موسم یخبندان ماه و تاریکی خورشید
این نام توست که از زیر سنگ های سرد چشمه ای می جوشد و گیاهان مرده را
جانی دوباره می بخشد.هر کس جرعه ای از نام زلال تو را بنوشد ،
چنان مست میشود که کهنسالترین انگورها به او شک میبرند.
پنجره های قلبم را به روی تو باز میکنم وبا اولین خورشیدی که بیدار میشود،
به تو سلام میگویم:
سلام ای آسمان مهربان،سلام ای مهربان بی پایان.
نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت
باز اين طوفان سركش!!
بازاين امواج ناآرام...
خوب درياي احساسم را به بازي گرفته اي،اي عشق...
مي تازي و طبيعت را با من به قهر گرفته اي!!
من چه كنم با اين همه بيكسي ، آنگاه كه تكيه گاهم عشقي دست نيافتني است؟!
آي عشق!
باور دارم بي رحمي هايت را
ظلم هايي كه در حقم روا شدني اند!
چه كرده اي با احساسم؟
با معناي غريب تنها بودنم
با اين ظلمت ناآشناي شب هايم
من تنهايم!
اين تنهايي ارمغان تو بود
و تنها خواهش دلم را
سرنوشت برد...
چه سرنوشت غريبي!!
نوشته شده توسط رها در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت
اشك امانم را بريده است.. گويي به اندازه ي دردهاي تمام عاشقان غصّه دارم! آسمان ابري دلم تمنّاي يك لحظه حضورت را دارد تا خورشيد شوي بتابي و آغوش گرم مهربانيهايت ،پناه دلخستگي هايم شوند... چه كنم با اين غربت احساسم؟ با اين احساس غريبم؟ چه كنم با اين دل كه جز دوست داشتنت درسي نياموخته و چه درسهاي تلخي از دوست داشتنت آموخته است! ببين آشفتگي هايم را...سردرگمي هايم را... وقتي پرستيدن عشقت را چون هوا براي تنفس مي خواهم اما محتاج داشتنت هستم... شايد هم؟! شايد داشتنت را نمي خواهم ! شايد تنها سهم من از عشق تو اشك است و اشك است و اشك.... گريه كن براي دردات گريه كن براي خونه گريه كن براي اين دل كه نمي تونه بمونه
نوشته شده توسط رها در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت
به خورشید گفتم گرمایت را به من بده تا به تو بدهم گفت:
دستانش گرمای مرا دارند.
به آسمان گفتم پاکیت را به من بده ، تا به تو بدهم گفت:
چشمانش پاكي مرا دارند.
از دشت سبزي زندگي اش را خواستم ،گفت:
زندگيش سرسبز تر از توست.
از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم،گفت:
قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز.
از ماه تابندگي صورتش را خواستم ،گفت:
وقتي نگاهش ميكنم خجل مي شوم.
به فكر فرو رفتم ........
من در قبال دستان گرمت ، سبزي زندگيت ، بزرگي وآرامش قلبت و صورت ماهت
هيچ ندارم كه به تو تقديم كنم جز....
اين.....
بگير نترس ميتپد براي تو
ومن چيزي ندارم جز قلبم!
(اين پستم از خوابگاه بود)
نوشته شده توسط شیدا در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت
یکروز رسد غمی به اندازه کوه
یکروز رسد نشاط به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است عزیز
در سایه کوه باید از دشت گذشت
(ما فردا میرویم به سوی ترم جدید.تا سلامی دوباره خدانگهدار)
نوشته شده توسط شیدا در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 3:24 موضوع | لینک ثابت
شب را نوشیده ام
وبر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سربردارم
وبه دامن بی تاروپود رؤیا ها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست!
اورا بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم .
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.
نوشته شده توسط شیدا در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 2:41 موضوع | لینک ثابت
جدائی غم سرآغاز و فصل تنهایی است یعنی ماندن با خاطرات تلخ وشیرین
تنهایی یعنی دفتر خاطرات دوستان را یک به یک ورق زدن ودر میان اوراق آن بوی خوش محبت وصمیمیت
وعطوفت ولطافت را استشمام کردن.تنهایی یعنی پی بردن به عشق و خواستن یکدیگر در زمانیکه پی به
آن نبرده بودیم واز کنارش سرسری گذشتیم .تنهایی یعنی اشک ریختن به خاطر عشق تو .
پس تو نیز زمانیکه گریه میکنی در بلور سفید اشکهایت مرا پیدا کن و از من بپرس برای چه گریه میکنی
تا جوابت بگویم.....؟
به نام آنکه دل خسته ای را به دل خسته ات انس داد![]()
آهها که از بین برمی خیزد .اشکها که از چشم جاری میشود.اندیشه هایی که از فراق می گذرد واز
عاطفه ای که روح مرا تغییر می دهد .حسرتها که از تماشای زیبایی دست می دهد. همه وهمه
نشانگر عشق تو است.لبخندی که بر گوشه لب نقش می بندد .شادیها از دیدار تو پدیدار می گردد
نمونه ای از جلوه محبت تو است وحالا که احساساتم دوباره گل کرده شاهین اندیشه ام در پرواز است و
احساس می کنم جدائی بین من وتو وجود ندارد و تو را در کنار خود حس میکنم اما بعد از کمی تأمل
میبینم که نه..... ناچاراً باید برای چند روزی از تو جدا شوم شاید که من برای تسکین دوری تو این را فکر
میکنم وشاید برای همیشه -وچه سخت است این جدائی..........................................................
نوشته شده توسط شیدا در پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 2:40 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به یک دوست عزیز... خودت خوب می دانی که تو را می گویم!
دلتنگ شده ای ، خوب میدانم!
احساست را پشت نگاهت پنهان می کنی و لبخند می زنی،
اما من می فهمم!
می دانم وسعت دلتنگی ها ی تو را...
آه که چقدر صبوری
دلتنگ شده ای و باز به روی خودت نمی آوری،
می خندی تا خودت هم باور کنی که دلتنگ نیستی
می دانم!
گول زدن هایت را می بینم و تلاش هایت را
که می خواهی رها زندگی کنی!
گاه هم می توانی و پرواز می کنی
اما دلتنگیت دوباره تو را به زانو می آورد
در این اوج گرفتن ها و سقوط ها چه لذتی نهفته است؟
که خاموشی را پیشه کرده ای ؟!
چرا مرا نمی بینی که شانه به شانه ات راه آمده ام
و همیشه آماده ام
تا پناهی باشم برای دلخستگی هایت
تا سنگ صبوری باشم برای تمام حرف های ناگفته ات...
من می توانم تکیه گاه استوار تو باشم و رازدار احساس پاک عاشقانه ات
مرا اینگونه ساده نبین و از من مگذر!!
آخر تنها دلخوشی من سبک بالی دل و روح توست
دلتنگی ها تو را اسیر زمین می کنند
با من سخنی بگو...
قول می دهم؛ به نجابت پاک خودت
به صداقت رفاقت خودمان سوگند
که گوش می دهم و تو را می فهمم!
در آغوشم آرام گیر و شانه هایم را پناه خود بدان
آنوقت بگذار تا اشک بساط این دلتنگی ها را
چند شبی از خلوت خانه ی احساست برچیند
با من کمی صمیمی تر باش
ساده تر باش و به من اعتماد کن
که حرمت دوستیمان را همیشه نگاه خواهم داشت
دستانم را بگیر
ببین چه مشتاقانه در آرزوی شنیدن حرف هایت نشسته ام!
با من بگو
و دلتنگیت را به دست سیل اشک هایت بسپار...
من همیشه با تو بوده ام
هستم
و جاودانه خواهم بود .
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت
سلام . امتحانات و ترم 3 هم تموم شدن...
چقدر خسته شدیم ، حتی تعطیلات بین دو ترم رو هم از نگرانی های امتحانات نفهمیدیم
چه طور گذروندیم
ترم 4 شروع شد ! اما با چاشنی نمرات درخشان ترم گذشته که هنوز هم کامل به دستمون
نرسیدند.
خسته ام، خودم رو سر پا نگه داشتم و به خستگی هام فکر نمی کنم
چون می دونم که زمینم می زنن!
اما کاش می شد یه چند مدتی رفت ؛ به یه جای ساکت و دور
از این سنگ و آجر و خیابون فاصله گرفت
دلم هوای یه کلبه ی جنگلی تو شمال رو کرده
که با کو ه های پر درخت احاطه شده باشه
و دور از دریا!
دریا با همه ی خوبیهاش مشوشم می کنه...
می خوام یه داستان بنویسم ! شاید بشه گفت یه رمان!
فکرش رو 5 ساله که تو سر دارم اما همیشه می ترسیدم!
اما حالا فقط یه ذره آرامش نیاز دارم تا شروع کنم به نوشتن...
گاهی اوقات چه آرزو های ساده ای برای آدم محال می شن!!
آرزوی رمان نوشتن ، تنها بودن ، دور بودن ، آرامش...
اراک یه دنیا کوه پر از برف داره که می شه پاشون نشست و نوشت
اما دانشگاه یه دنیا مشغولی، که نمی شه پاش ننشست و نخوند!!!
تو گیر و دار زندگی نمی دونم به کجا کشیده می شم!؟
فکر کردن به سرنوشت شونه هامو خمیده تر می کنه
از آینده نمی ترسم چون همیشه خدا رو پشت و پناهم داشتم
اما خیلی خسته ام! برای فردا ، برای روزای بعد، برای زندگی...
یه خواب طولانی می خوام ، دور از همه ی این هیاهو
توی یه بستر گرم ، تو یه کلبه ی جنگلی ، که کوه ها و درخت ها بی خبری های منو
در آغوش گرفتن...با من مهربون تر باش زندگی
نوشته شده توسط رها در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
"چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است."
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
وعشق .تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب میکند مأنوس.
وعشق .تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
- ونوشداروی اندوه؟
- صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.
وعشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
وعشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
- غرق ابهامند.
-نه.
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
نوشته شده توسط شیدا در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 3:18 موضوع | لینک ثابت
لذت داشتن یک دوست خوب توی یک دنیای بد ،
مثل خوردن یک فنجون قهوۀ داغ زیر برفه!
درست که هوا را گرم نمیکنه ولی دل آدم را
گرم میکنه. ![]()
نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 3:13 موضوع | لینک ثابت
سلام،بلأخره امتحانای این ترمم تموم شد اما خداییش خیلی خسته کننده بود . آخه حدود ۴۰ روز
طول کشید ما که سعی میکردیم با برقراری جوی شاد در اتاق کمی از بار خستگی کم کنیم.هفته دیگه
هم که ترم جدید شروع میشه.اما در مورد انتقادی که از وبلاگ ما شده بود با کمال تشکر باید بگم این
وبلاگ حرفهای دل من وبی نام نه فقط برای یکدیگر بلکه برای همه همسفر ان عزیز پرواز ما،و امید داریم با
کمک شما عزیزان پروازهای جدید تجربه کنیم.![]()
نوشته شده توسط شیدا در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند .تقدیم به
اشک هایی که غرورشان شکست وعهدهایی که کسی آنها را نبست.![]()
زندگی شیبی ست .عشق سیبی ست و وای بر حال آنکه در عشق پای بند نظم
وترتیبی ست.
و اما تو قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند.
قرار نبود عشق هم مثل گلدیسی .بوسه.عیدی.تعطیلات تابستان اولش قشنگ
باشد. قرار نبود کسی سختش باشه بگوید دوستت دارم .قرار نبود کسی به
هوای نشکستن دل دیگری بماند. قرار نبود هر کس به هوای نشکستن دل خودش
بماند.قرار نبود هرچه قرار نیست باشد .قرار تنها بر بیقراری بود وبس.
(دوستان عزیز تا یک هفته خداحافظ باید بریم امتحانای به تعویق افتاده را بدیم)![]()
نوشته شده توسط شیدا در یکشنبه 14 بهمن1386 ساعت 2:42 موضوع | لینک ثابت
اگر روزی دلت خواست گریه کنی به من بگو
قول نمیدهم بتوانم بخندانمت. اما می توانم با تو گریه کنم
اگر روزی خواستی از اینجا بروی.نترس به من بگو
قول نمیدهم تو را از رفتن باز دارم .ولی من هم میتوان